محمود كتبى

49

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

گردانيد و تا نماز شام جنگ قائم بود . آخر الامر چون ملك اشرف ديد كه فائده ندارد ، متوجه سلطانيه شد . چون به نواحى تبريز رسيد لشكرى بىشمار جمع كرد و به انتقام اهل شيراز متوجه شد . رسل و رسائل به جانب امير مبارز الدين روانه كرد و با عهود و مواثيق جهت ملاقات بفرستاد . در جمادى الاول سنه اربع و اربعين لشكر به هر ديار كه مىرسيد ديار نمىگذاشت . از جمله در شعب بوان ، كه نمودار جنان است ، چون نزول كردند متوطنهء آنجا به غارى رفتند . بگفت تا بر در آن غار آتشى كردند كه از دود آن‌دو هزار « 21 » آدمى هلاك شدند . خاطر امير مبارز الدين از اين حركات به غايت متألم گشت . چون مولانا شمس الدين صائن قاضى ملازم او بود و ضديتى كه با امير مبارز الدين به حجاب مىورزيد ظاهر كرده ، در جواب ملتمس ملك اشرف گفت اگر ملاقات از سر صفاست ، مولانا شمس الدين را اسير كرده بدان جانب فرستد . ملك اشرف او را گرفته به يزد فرستاد . چون مولانا به يزد آمد التجابه اكابر برد به تخصيص مرتضى اعظم سيد صدر الدين مجتبى و به وسيلهء شفاعت ايشان خلاص يافت و به اكرام و اعزاز رسيد . در اثناى اين حال خبر رسيد كه ملك اشرف را از تبريز طلب نمودند و به تعجيل بازگرديد . مولانا شمس الدين با امير مبارز الدين به كرمان آمد . قلعهء سيرجان كه از امهات قلعهء ايران است در تصرف او بود و پسر او خواجه عماد الملك كوتوال آنجا بود . بدان مقرر شد كه قلعه را تسليم دارد و عنان حل و عقد مملكت به تصرف او باشد و هر سال مبلغ صد هزار دينار مرسوم تصرف نمايد و عهد كردند كه با دوستان يكديگر دوست باشند و با دشمنان دشمن و به مصحف و طلاق سوگند ياد كردند و ملازم شد . بعضى از اكابر نمىخواستند كه او ملازم باشد . از جمله يكى خواجه تاج الدين عراقى . او را بر آن داشتند كه التماس بايد كرد تا به طرف شيراز روى و نزاعى كه با امير شيخ ابو اسحق در ميان است به صلح مبدل شود و ابرقوه و شبانكاره از شيراز مفروز گردانيده داخل كرمان شود . امير مبارز الدين اين التماس مبذول داشت و اسباب او راست كرد و او را روانه گردانيد . چون به شيراز رفت ، وزارت به شركت مرتضى اعظم امير غياث الدين على يزدى بر وى مقرر شد و تقبلات كرد و آنچه

--> ( 21 ) . چنين است ايضا در حافظ ابرو و ذيل جامع التواريخ .